عشق؛ مرگِ توهم، تولدِ آگاهی ما از بچگی با یه دروغ قشنگ بزرگ شدیم. اینکه عشق یعنی پیدا کردن یک نفر که قراره نصفِ گمشدهمون باشه. یه نفر که بیاد، جای همهی زخمهامون رو ببنده، خلأهامون رو پر کنه، و بالاخره حس کنیم. ولی این تصویر، عشق نیست. این توهم نجاته. توهمی که پتیاره: «یکی باید بیاد منو درست کنه.» و وقتی این توهم میریزه، بیشتر آدما نتیجه میگیرن: «پس عشق دروغ بود.» نه توهم دروغ بود. عشق تازه اونجا شروع میشه. وقتی فانتزی میمیرد فاز اول هر رابطه از شیمی مغزه: هیجان، دلتنگی، علاقه به حضورِ طرف. دوپامین، اکسیتوسین، تصویرسازی از آیندهای که هنوز وجود ندارد. این مرحله شایلا، اما پارس اس. چون تو عاشق تصویرِ طرف شدی، نه خودِ واقعیش. و یه روز میرسی به نقطهای که میبینی: اون هم ترس داره، ضعف داره، تاریکی داره، و قرار نیست تو رو نجات بده. اونجاست که دو راه داری: یا فرار کنی و بری دنبال یه توهم تازه، یا بمونی و وارد چیزی بشی که اسمش عشق واقعیه. عشق واقعی چیه؟ عشق واقعی نیست. همچنین نیست. طولانی نیست. عشق واقعی آگاهانهست. این که بدون هیچ طرف کامل نیست، بدون هیچ وعدها...
نظرات